یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

یسنا گلی

قصه کلاغ سفید

1390/11/16 13:31
نویسنده : مامانی
36,056 بازدید
اشتراک گذاری

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بيرون مي آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش مي رفتند.

 يك روز همه ي آنها در يك پارك دور حوض نشسته بودند و آب مي خوردند كه چندتا پسربچه ي شيطان آنها را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. كلاغها ترسيدند و فرار كردند ؛ اما يكي از سنگها به بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد. تا آمد فرار كند ، سنگ ديگري به سرش خورد و كمي گيج شد. اما هرطور بود پرواز كرد و از بچه ها دور شد.

 

ادامه قصه در ادامه مطلب...........

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بيرون مي آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش مي رفتند.

 يك روز همه ي آنها در يك پارك دور حوض نشسته بودند و آب مي خوردند كه چندتا پسربچه ي شيطان آنها را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. كلاغها ترسيدند و فرار كردند ؛ اما يكي از سنگها به بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد. تا آمد فرار كند ، سنگ ديگري به سرش خورد و كمي گيج شد. اما هرطور بود پرواز كرد و از بچه ها دور شد. او خيلي ترسيده بود و رنگ پرهايش از ترس، مثل گچ سفيد شده بود . براي همين پدر و مادرش نفهميدند كه پرنده ي سفيدرنگي كه نزديك آنها پرواز مي كند، مشكي است و روي زمين دنبالش مي گشتند. مشكي هم كه گيج بود، نفهميد كه بقيه كجا هستند ، پريد و رفت تا اينكه افتاد توي لانه ي كبوترها و از حال رفت. كبوترها دورش جمع شدند و كمي آب به او دادند تا حالش جا آمد اما يادش نبود كه كيست و اسمش چيست و چطوري به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و ديگر قار قار نمي كرد. كبوترها فكر كردند كه او هم كبوتر است. جا و غذايش دادند و مشكي پيش آنها ماند.چند روز گذشت و مشكي چيزي يادش نيامد.

 پدر و مادر و خواهر و برادرش خيلي دنبالش گشتند اما پيدايش نكردند. مشكي خيلي غمگين بود، چون نميدانست كيست و اسمش چيست. يك روز صبح تازه از خواب بيدار شده بود كه صداي قارقاري به گوشش رسيد.خوب گوش داد و اين آواز راشنيد: قارقار خبردار كي خوابه و كي بيدار؟ منم ننه كلاغه مشكي من گم شده كسي او را نديده؟ مشكي من بلا بود خوشگل و خوش ادا بود رنگ پراش سياه بود قارقار خبردار هركي كه او را ديده بياد به من خبر بده قارقار قارقار مشكي صداي مادرش را مي شنيد. صدا برايش آشنا بود اما نمي دانست كه اين صدا را كي و كجا شنيده است. از جايش بلند شد و نزديكتر رفت. به ننه كلاغه نگاه كرد. چشم ننه كلاغه كه به او افتاد ، از تعجب فريادي كشيد و گفت :« خداي من يك كلاغ سفيد! چقدر به چشمم آشناست!»
 پريد و به مشكي كاملاً نزديك شد. او را بو كرد و به چشمانش خيره شد و چند لحظه بعد داد زد:« خدايا اين مشكي منه! پس چرا سفيد شده؟» كبوترها دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان مي كردند. يكي از كبوترها گفت:« اما اين كه رنگش مشكي نيست ، سفيده...»
 ننه كلاغه گفت:« اما من بوي بچه ام را مي شناسم ، از چشمهايش هم فهميدم كه اين بچه ي گم شده ي من مشكيه ....فقط نميدونم چرا رنگش سفيد شده ، شايد خيلي ترسيده و از ترس رنگش پريده ، اما مهم نيست من بچه ي عزيزم را پيدا كردم...»
 مشكي كم كم چيزهايي به يادش آمد. جاي ضربه هايي كه به سر و بالش خورده بود، هنوز كمي درد مي كرد. يادش آمد كه در پارك كنار حوض نشسته بود و آب مي خورد اما سنگي به بالش و سنگي هم به سرش خورد و حسابي ترسيد. او مدتي به ننه كلاغه نگاه كرد و بعد با خوشحالي گفت :« يادم اومد ، اسم من مشكيه ، تو هم مادرم هستي ، من گم شده بودم اما حالا پيش تو هستم آه مادرجون ...» كبوترها با خوشحالي و تعجب به آنها نگاه مي كردند. مشكي و مادرش از خوشحالي اشك مي ريختند. وقتي حالشان جا آمد، از كبوترها تشكر كردند و به دهكده ي كلاغها بازگشتند. همه ي كلاغها مخصوصاً آقا كلاغه و پرسياه و نوك سياه از بازگشت مشكي خوشحال شدند و جشن گرفتند. از آن روز به بعد همه ي كلاغها مشكي را سفيدپر صدامي زدند چون او تنها كلاغ سفيد دهكده ي آنها بود.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

بابای ملیسا
16 بهمن 90 23:47
ضمن سلام مجدد . خیلی خوشحال میشم اگر با تشریف فرمایی خودتون من و ملیسا جان رو خوشحال و با نوشتن یک یادگاری ، مسرور و شادمان کنید. منتظرتون هستیم .
مسافر
17 بهمن 90 18:33
سلام مامان يسنا گلي اين قصه ي كلاغ پرسفيد و خوندم ؛جالب بود و جالبه بدونين كار آموزشي گروه ما ( انيميشن ) يه قصه بود با نام كلاغ پرسفيد نوشته ي فريبا شاه حسيني البته اون كلاغه واقعا سفيد بود بازم بهتون سر مي زنم يسنا خيلي نازه
مامان پوریا
5 آذر 92 13:38
سلام قصه بسیار زیبابی است! محتوا جذاب و حاوی نکات آموزنده بسیاری است. وقتی برای پوریا قصه را گفتم خیلی مشتاقانه گوش می کرد! تبریک میگم برای وب قشنگی که دارید! قصه های پوریا و مامان را هم بخونید لطفا
نیلوفر
9 آذر 92 22:22
سلام وبلاگ قشنگی دارین منم مثل شما داستان مینویسم خوشحال میشم اگه به وبلاگ منم سر بزنید http://www.niloofar1380.mihanblog.com
حمید
18 فروردین 93 22:44
مامان یسنا از زحمات شما تشکر می کنیم امید وارم سال خوبی داشته باشید.
نمايشگاه جهيزيه
11 تیر 93 15:40
سلام قصه بامزه و دلنشيني بود، بازم به وبلاگتون سر مي زنم. مرسي
محمدمهدی
20 تیر 93 0:43
با سلام ممنون از داستان خوبتون خای جالب بود من بسیار دوستش داشتش داشتم خدا
محبوبه
5 آذر 93 15:03
سلام . وی خوبی دارین . تبریک میگم . به عنوان نوسنده کودک خیلی از قصه هاتون خوشم اومد . به وب منم سر بزنید .
سارا
7 آذر 93 12:01
عالی بود بازم از این قصه ها بفرستید
رضا نورآرا
2 مرداد 94 23:48
با آرزوی سلامتی و شادکامی یسنا در کنار پدر و مادر مهربانش
انجام پایان نامه پزشکی
9 شهریور 94 10:51
ممنون شبا واسه دخترم قصه میگم از قصه شنگول و منگول خسته شده دیگه
سیدابوالفضل موسوی
7 آذر 94 18:11
سلام.یسنا گلی امیدوارم که همیشه در زندگی خود موفق باشی.کنار پدرومادر
طیبه
8 آبان 95 4:59
خیلی عالی بود.
طراحی سایت مشهد
9 مرداد 96 17:06
سلام قشنگ بود بازم داستان بذارید دختر من داستان تکراری دوست نداره مجبورم همش دنبال داستان جدید باشم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد